پدیدارشناسی هوسرل

پدیدارشناسی متعالی هوسرل، رویکردی فلسفی است که هدف آن کشف ساختارهای بنیادین آگاهی و ذات تجربه انسانی است. این رویکرد با بهره‌گیری از تعلیق پیش‌فرض‌ها (اپوخه) می‌کوشد پدیده‌ها را آن‌گونه که در آگاهی ظاهر می‌شوند، به صورت ناب و فارغ از داوری‌های پیشینی توصیف کند. در این نوشتار، مبانی نظری پدیدارشناسی متعالی، مفاهیم کلیدی آن و تاثیر آن بر شکل‌گیری پژوهش‌های کیفی بررسی خواهد شد.

ادموند هوسرل و خاستگاه پدیدارشناسی

ادموند هوسِرْل (Edmund Husserl) فیلسوف آلمانی سده نوزدهم و بیستم، بنیان‌گذار پدیدارشناسی و از تاثیرگذارترین اندیشمندان سنت قاره‌ای است. او در آغاز تحت تاثیر ریاضیات و منطق جدید بود و دغدغه اصلی‌اش یافتن بنیانی یقینی برای دانش بود؛ بنیانی که بتواند علوم را از نسبی‌گرایی و روان‌شناسی‌گرایی نجات دهد.

مسئله محوری هوسرل این بود که دانش انسانی بر چه اساسی معتبر است و چگونه می‌توان به قطعیتی دست یافت که وابسته به فرض‌های پنهان یا عادت‌های فکری نباشد. او معتقد بود پیش از هر نظریه‌پردازی درباره جهان، باید به خود «چگونگی ظهور پدیده‌ها در آگاهی» بازگردیم.

از دل این دغدغه، پدیدارشناسی شکل گرفت؛ رویکردی که می‌کوشد پدیده‌ها را آن‌گونه که در تجربه آگاهانه آشکار می‌شوند توصیف کند و ساختارهای بنیادین آگاهی را کشف نماید. به این ترتیب، خاستگاه پدیدارشناسی نه صرفا یک نظریه فلسفی، بلکه تلاشی برای بازسازی بنیان‌های معرفت بود.

ادوار پدیدارشناسی هوسرل

اندیشه‌های ادموند هوسرل پیرامون پدیدارشناسی به موازات بازه‌های گوناگون زندگی و دانسته‌های او به سه دوره قابل تقسیم است:

دوره نخست با عنوان پدیدارشناختی پیشامتعالی (Pre-Transcendental phenomenology) شناخته می‌شود. در این دوره مبانی بنیادین پدیدارشناختی پایه‌گذاری شد و مقدمه‌ای برای درک بهتر این روش پدید آمد. هوسرل با تاسی از اندیشه‌های دکارت و مفهوم شک دکارتی این پایه‌ریزی را انجام داد. مطالعه پدیدارشناسی منحصراً درباره ماهیت و ذوات است و به اصطلاح هوسرل پدیدارشناختی علم ماهیت یا علم به ذوات است.

دوره دوم به شکل‌گیری پدیدارشناختی متعالی (Transcendental phenomenology) انجامید. پدیدارشناختی متعالی یک رویکرد فلسفی به روش پژوهش کیفی برای درک تجربه زیسته است.  با نقد فرگه از کتاب «فلسفه علم حساب» هوسرل، نقص‌ها و نارسایی‌های مکتب اصالت روان‌شناسی بر هوسرل آشکار شد، و تحول فکری در وی به وجود آورد. ماحصل دوره میانی تفکر هوسرل «پدیدارشناسی استعلایی» است و رهاورد آن، کتاب پرآوازه او «پژوهش‌های منطقی» است.

واپسین مرحله تحول فکری هوسرل، از جایی آغاز می‌شود که هوسرل پی به محدودیت‌های پدیدارشناسی استعلایی می‌برد. دو کتاب «شهودهای دکارتی» و «بحران علوم اروپایی»، متعلق به این دوره از تفکر هوسرل است. در این دوره «پدیدارشناسی تکوینی» شکل گرفت. پدیدارشناسی عبارت است از کیفیت تقوم و تکون جهان در آگاهی؛ و به تعبیر دیگر، جهان در درون ذهنیت و آگاهی من استعلایی متقوم می‌شود. هوسرل این را پدیدارشناسی مقوم (Constitutive phenomenology) می‌نامد.

پدیدارشناسی به مثابه کلان‌روش

هوسرل بر این ایده تمرکز دارد که پدیدارشناسی شیوه ذاتی تفکر است. او در درسگفتار سوربن، چنین بیان می‌کند که انگار همه فلاسفه در عمل به روش پدیدارشناسی تفلسف می‌کرده‌اند. این درسگفتار در تمجید از دکارت است و هوسرل از او به عنوان پدیدارشناس یاد کرده است. صرف‌نظر از درستی یا نادرستی این ادعا پرسش کلیدی آن است که آیا پدیدارشناسی یک روش است؟ پاسخ به این پرسش بسیار دشوار است و نیاز به شرح بیشتری دارد.

یک ویژگی تفکر مدرن، روش‌مند بودن آن است. این قاعده کلی پیراکون همه فلسفه‌های مدرن که مبنی بر معرفت‌شناختی هستند، صادق است. پدیدارشناسی هوسرل نیز این قاعده مستثنی نیست. این ویژگی به صورت کامل در اندیشه‌های ادموند هوسرل قابل ردیابی است. هوسرل تصریح کرده است که پدیدارشناسی پیش از هرچیز و در وهله نخست یک روش است.

ادموند هوسرل

ادموند هوسرل

از دیدگاه هوسرل، پدیدارشناسی یک کلان روش عام است که از چند گام تشکیل شده و روش‌های خردتری را در خود می‌گنجاند. این روش همه روش‌های دیگر و از جمله علوم تجربی را نیز دربرمی‌گیرد. بنابراین باید گفت هوسرل به‌جای پلورالیسم به مونیسم در روش معتقد است. به‌دیگر سخن هوسرل معتقد است که پدیدارشناسی یک کلان روش است مه فلسفه یا مکتب. همه روش‌ها ذیل پدیدارشناسی قرار می‌گیرند.

اگرچه اکنون تلقی عمومی از پدیدارشناسی یک مکتب فلسفی است اما از دیدگاه هوسرل اینگونه نیست. برای هوسرل پدیدارشناسی یک مکتب فلسفی نیست بلکه یک روش اسا که مانند منطق ارسوط برای همه سبک‌های فلسفی و علمی کارآمد است.

پدیدارشناسی متعالی هوسرل

پدیدارشناسی متعالی دستگاه فلسفی‌ای است که ادموند هوسرل برای بنیان‌گذاری یقینی دانش طرح کرد. در این رویکرد، به جای تمرکز بر جهان بیرونی به عنوان واقعیتی مستقل، توجه به «چگونگی ظهور جهان در آگاهی» معطوف می‌شود. هدف، کشف ساختارهای پیشینی آگاهی است که امکان هر تجربه و هر نوع شناخت را فراهم می‌کنند.

هوسرل با طرح اپوخه و تقلیل پدیدارشناختی، می‌کوشد پیش‌فرض‌های طبیعی درباره وجود جهان را موقتا در پرانتز قرار دهد تا بتوان تجربه را در خلوص پدیداری آن بررسی کرد. از این منظر، پدیدارشناسی متعالی نه روان‌شناسی است و نه متافیزیک سنتی، بلکه تحلیلی استعلایی از شرایط امکان تجربه و معناست.

در جایگاه فلسفی، پدیدارشناسی متعالی کوششی برای ارائه بنیانی نوین برای معرفت‌شناسی و علوم انسانی به شمار می‌رود؛ بنیانی که به جای تکیه بر واقع‌گرایی ساده یا تجربه‌گرایی خام، بر تحلیل آگاهی و قصدیت استوار است.

گام‌های پدیدارشناسی هوسرل

پدیدارشناسی هوسرل یا رویکرد پدیدارشناختی متعالی شامل سه گام است:

  • اپوخه (تعلیق)
  • ایده‌زایی (ایدیسیون)
  • آگاهی (عینیت یافتن)

نخستین گام در روش هوسرل، اپوخه (تعلیق) است. خلاصه مرحله تعلیق ایــن است که انسان فقط با آن چیزهایی که بر او ظهور میکند سر و کار دارد و اگر خود را بطور بیهوده مشغول این بحث کند که در پشت چیزی که ظهور کرده است، جوهری هست یا نه؟ و در پی اثبات یا رد آن بر ،آید عملاً نتیجه ای در بر نخواهد داشت. پژوهشگر باید نقطه شروع خود را رها کند. باید قبول کند در این مرحله شناخت از امر متعالی ناممکن است و تظاهر به دانستن پیشداوری صرف است. هوسرل در ادامه فراتر می‌رود و هرگونه تلاش برای اثبات جوهـر متعالی و متافیزیکی اشیا را امری بی معنی و پوچ میداند.

گام دو در روش پدیدارشناسی مرحله ایده‌زایی (ایدیسیون) است که مرحله ذات‌بخشی یــا ماهیت بخشی گفته می‌شود. به دیگر سخن پدیدارشناسی از مرحلۀ پدیداری محض دوباره بـه مرحله ذاتی بر می‌گردد و درصدد آن بر می آید تا با ذات بخشی به پدیدارها و خلق مفاهیم کلی، زمینه را برای خلق علوم فراهم نماید.

در گام سه، پس از آنکه پدیدارها را معنادار کردیم و مفاهیم کلی ساخته شد، این مسئله مطرح می‌شود که این علوم صوری یا ماهوی چگونه از طریق آگاهی بنیاد پیدا می‌کنند. در واقع، در این گام مسئله امر آگاهی مطرح می گردد. از سوی دیگر دستیابی به عینیت توصیفات نیز در این مرحله انجام می گیرد. عینیت یافتن این آگاهی برای هوسرل تنها در چارچوب روابط بین الاذهانی یا درون ذهنیت سوژه‌های آگاه کنشگران صاحب تجربه و بر اساس روش همدلی صورت می گیرد.

اپوخه در پدیدارشناسی هوسرل

اپوخه (Epoché) مفهومی بنیادین در اندیشه ادموند هوسرل است و به معنای تعلیق موقت پیش‌فرض‌ها، داوری‌ها و باورهای پیشینی درباره جهان است. هوسرل بر این باور بود که برای فهم ناب پدیده‌ها باید «نگرش طبیعی» را در پرانتز گذاشت تا تجربه آن‌گونه که در آگاهی پدیدار می‌شود، توصیف گردد.

فلسفه هوسرل با همه پیچیدگی‌ها و جهت‌گیری‌های خاص خود، متاثر از آموزه‌های دکارت است بطوریکه روح کلی اندیشه‌های او را باید دکارتی دانست. مفهوم اپوخه نیز با بحث شک دکارتی نزدیک است و در فلسفه تحقیق تشریح شده است.

اپوخه (تعلیق) و شک دکارتی

اپوخه هوسرل و شک دکارتی

در پژوهش پدیدارشناسی، اپوخه به این معناست که پژوهشگر تلاش کند تجربه‌ها و قضاوت‌های شخصی خود را کنار بگذارد و با ذهنی گشوده به روایت مشارکت‌کنندگان گوش دهد. این تعلیق هرگز مطلق و کامل نیست، بلکه تلاشی آگاهانه و بازتابنده برای کاهش تاثیر پیش‌داوری‌ها در فرایند تحلیل است.

اپوخه (Epoché) واژه‌ای یونانی است که وارد سنت فلسفه آلمانی شد و هوسرل آن را بکار بست. در زبان انگلیسی از براکت‌کردن (Bracketing) به معنای «در پرانتز قرار دادن» یا «تعلیق پیش‌فرض‌ها» ترجمه شده است. اپوخه شرط امکان توصیف دقیق تجربه زیسته است و بنیانی برای اعتبار تفسیر پدیدارشناسانه به شمار می‌رود.

سخن پایانی

اگرچه اکنون تلقی عمومی از پدیدارشناسی یک مکتب فلسفی است اما از دیدگاه هوسرل اینگونه نیست. برای هوسرل پدیدارشناسی یک مکتب فلسفی نیست بلکه یک روش اسا که مانند منطق ارسوط برای همه سبک‌های فلسفی و علمی کارآمد است. فلسفه به عنوان علم متقن نیازمند روشی است که از نظر هوسرل همان پدیدارشناسی است. موضوع آن نیز آگاهی بشر است و حطیه شمول آن نیز عالم زندگی است. هوسرل از سال ۱۹۱۰ به بعد کوشش بسیاری کرد تا پدیدارشناسی را روش فلسفه به‌عنوان خاستگاه علوم معرفی کند. از دیدگاه هوسرل شیوه شناخت بشر و عقل سلیم همان پدیدارشناختی است و این در ذات انسان است و او تنها آن را کشف کرده و سازوکارهای آن را تنظیم کرده است.

منبع: حبیبی، آرش؛ جلال‌نیا راحله. (۱۴۰۱). کتاب پدیدارشناسی. تهران: نارون‌دانش.