پدیدارشناسی (Phenomenology) مطالعه فلسفی ساختارهای تجربه زیسته و آگاهی پیرامون پدیده مورد مطالعه از دیدگاه افراد دست اول است. با گسترش این روش کاربردهای غیرفلسفی نیز پیدا کرده است و به عنوان یک روش تحقیق کیفی نیز استفاده میشود. از آنجا که این روش توسط پژوهشگران ایرانی بسیار مورد استفاده قرار میگیرد در این مقاله به تشریح کامل آن پرداخته شده است.
تعریف پدیده و پدیدارشناسی
پدیدارشناسی (Phenomenology) از دو بخش پدیده (Phenomenon) و شناخت (logy) تشکیل شده است. هوسرل از پسوند logy به معنای متداول آن یعنی شناخت یا شناسی استفاده کرد. بعدها هایدگر پسوند logy را به معنای آشکار کردن در نظر گرفت.
پدیدار شناسی از نظر لغوی مطالعه پدیدهها از هر نوع، و توصیف آنها با در نظر گرفتن شیوه بروز تجلی آنها، پیش از هرگونه ارزشگذاری، تأویل و یا قضاوت ارزشی است. در نگاه دیگر اگر پدیدار شناسی را معناشناسی بدانیم، معناهایی که در زندگی انسان پدیدار میشوند، یک نظام معنایی را شکل میدهند.
این نظام معنایی با اضافه نمودن وجود به زمان و مکان به دست میآید و شناسایی این نظام معنایی نیز از همین راه حاصل میشود؛ یعنی یک شناخت مضاف به زمان و مکان که آن را تجربه زیسته مینامند.
هدف پژوهش پدیدارشناسی، توضیح صریح و شناسایی پدیدهها است آنگونه که در موقعیتی خاص توسط افراد ادراک میشوند. براساس دستهبندی پارادایمهای بوریل و مورگان پدیدارشناسی در دسته پارادایمهای تفسیری قرار میگیرد. یعنی یک روش علمی که با رویکردی ذهنی به جمعبندی مباحث اجتماعی میپردازد.
تاریخچه پیدایش پدیدارشناسی
پدیدارشناسی نخستین بار به سال ۱۷۳۶ توسط شیستوف فردریش اوتینگر، زاهد آلمانی، در مسائل دینی بکار برده شد. او پدیدارشناسی را مطالعه نظام الهی حاکم بر روابط چیزهای محسوس در عالم مادی و محسوسات معرفی کرد.
در قرن هجدهم یوهان هاینریش لامبرت ریاضیدان و فیلسوف آلمانی این واژه را برای دلالت بر نظریه نمودهایی که برای همه علوم تجربی بنیادی هستند بکار برد. از دیدگاه کانت نیز «پدیدار یا فنومن» شبح، ظاهر یا نمودی است که برای شناخت ذات و حقیقت چیزها باید از آن عبور کرد.
گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel) نخستین فردی است که فنومن (پدیده) را به مفهومی بکار برد که تنها یک پوسته و ظاهر جدای از ذات و ماهیت نیست. بسیاری پدیدارشناسی را با کتاب «پدیدارشناسی روح» نوشته هگل میشناسند. با این وجود هگل واضع اندیشه پدیدارشناسی نیست و ریشههای آن را میتوان تا فلاسفه پیشا سقراطی نیز تعقیب کرد. او بر خلاف کانت و هیوم معتقد است که شناخت ذوات متعلق به عالمی مفارق از ذهن نیست بلکه در حیطه همین جهان قابل بررسی است.
در نهایت فلسفه پدیدارشناسی در ابتدای سده بیست میلادی بوسیله ادموند هوسرل (Edmund Husserl) بنیان نهاده شد. هوسرل از این منظر که پدیدار به دیدار ذات میرسد با هگل مشترک است. دیدگاههای هوسرل خیلی زود در دانشگاه گوتینگن و لودویگ مونیخ در آلمان گسترش یافت. پس از آن این جنبش فلسفی به فرانسه، ایالات متحده آمریکا و دیگر کشورها انتشار یافت.
رویکردهای پدیدارشناسی
پدیدهشناسی را نباید جنبشی یکتا دانست بلکه دیدگاه اندیشمندان گوناگون این فلسفه تفاوتهای چشمگیری دارند. پدیدارشناسی یک دکترین یا مکتب یکتا نیست بلکه یک شیوه اندیشه، روش، سبک و تجربهای باز و همواره نوشونده است که دستاوردهای گوناگونی دارد.
اکنون دو رویکرد اصلی به روش پدیدارشناختی وجود دارد:

ادموند هوسرل و مارتین هایدگر
پدیدارشناسی متعالی هوسرل با هدف دستیابی به «ذات تجربه» شکل گرفت و بر توصیف ناب پدیدهها آنگونه که در آگاهی ظاهر میشوند تاکید دارد. هوسرل با طرح مفهوم تقلیل یا تعلیق پیشفرضها میکوشد قضاوتهای پیشینی کنار گذاشته شود تا ساختار آگاهی و معنای تجربه به صورت خالص بررسی گردد.
هایدگر با فاصله گرفتن از تمرکز صرف بر آگاهی، بر «بودن در جهان» و تجربه زیسته انسان تاکید میکند. در این دیدگاه، فهم همواره زمینهمند، تاریخی و تفسیری است و نمیتوان آن را از موقعیت وجودی انسان جدا کرد.
پدیدارشناسی: فلسفه یا روش؟
پدیدارشناسی در آغاز، نزد ادموند هوسرل بهعنوان یک فلسفه تحقیق برای بنیانگذاری دانشی یقینی درباره تجربه آگاهانه طرح شد؛ بنابراین خاستگاه آن بیتردید فلسفی است. هوسرل در پی کشف ساختارهای بنیادین آگاهی و ذات تجربه بود، نه ارائه یک فن گردآوری داده در علوم اجتماعی. از این منظر، فروکاستن پدیدارشناسی به یک «روش» ساده پژوهش، نوعی سادهسازی تاریخی به شمار میرود.
با این حال، در سیر تحول علوم انسانی، بهویژه با آثار مارتین هایدگر و پس از او اندیشمندان رویکرد تفسیری، پدیدارشناسی به حوزه مطالعات تجربی راه یافت. بهدیگر سخن، به صورت راهبردی برای مطالعه تجربه زیسته افراد به کار گرفته شد. در این کاربرد، پژوهشگر میکوشد معنای تجربه مشارکتکنندگان را در بستر زندگی واقعی آنان توصیف و تفسیر کند.
از نظر جایگاه پارادایمی، پدیدارشناسی در پژوهشهای اجتماعی عموما ذیل تفسیرگرایی قرار میگیرد. زیرا بر ذهنیت، معنا و تجربه زیسته تاکید دارد و واقعیت را امری برساخته و وابسته به آگاهی میداند. بنابراین میتوان گفت پدیدارشناسی دو سطح دارد: در سطح بنیانها یک سنت فلسفی است و در سطح کاربرد در علوم اجتماعی، یک راهبرد پژوهش کیفی مبتنی بر همان مبانی فلسفی.
تجربه زیسته
تجربه زیسته (Lived Experience) به معنای آن چیزی است که فرد در جریان زندگی روزمره خود به طور مستقیم احساس، ادراک و معنا میکند؛ پیش از آنکه در قالب نظریهها، داوریهای علمی یا تبیینهای بیرونی صورتبندی شود. در پدیدارشناسیِ ادموند هوسرل، تمرکز بر توصیف دقیق همین تجربه ناب است؛ یعنی آنچه در آگاهی پدیدار میشود.
در خوانش وجودیِ مارتین هایدگر، تجربه زیسته از آگاهی فردی فراتر میرود و در بستر «بودن در جهان» معنا مییابد. یعنی انسان همواره در شبکهای از روابط، تاریخ و زمینه اجتماعی تجربه میکند.
در پژوهش کیفی مدیریت، مطالعه تجربه زیسته به معنای فهم ادراک مدیران، کارکنان یا ذینفعان از یک پدیده سازمانی است؛ نه صرفا اندازهگیری آن. بنابراین هدف، کشف معنایی است که کنشگران به رخدادها، تصمیمها یا موقعیتهای شغلی خود نسبت میدهند.
جامعه و نمونه در تحقیقات پدیدارشناسی
پدیدارشناسی به توصیف معانی یک مفهوم یا پدیده از دیدگاه عدهای از افراد براساس تجارت آنان در مورد آن پدیده میپردازد. بنابراین درپی فهم تجارب مشترک عدهای از افراد است. بنابراین در تحقیقات مدیریت و علوم اجتماعی معمولاً از دیدگاه گروهی از خبرگان استفاده میشود که با روش نمونهگیری هدفمند یا نمونهگیری گلوله برفی انتخاب میشوند.
دادهها از افرادی گردآوری میشوند که تجاربی در خصوص پدیده موردنظر دارند. اغلب گردآوری دادهها در مطالعههای پدیدارشناختی، شامل مصاحبههای عمیق با خبرگان میشود. پولکینگهورنه (۱۹۸۹) ذکر کرده که مصاحبه با ۵ تا ۲۵ نفر که تجربه کامل پیرامون پدیده موردنظر را دارند، کافی است. ونمانن (۱۹۹۰) نیز ذکر کرده است که مکالمههای آهسته، مکتوب نمودن پاسخها و قطعات چندرسانهای در زمره دادههای گردآوری شده پدیدارشناس قرار میگیرند.
روش گردآوری دادهها در پدیدارشناسی
مصاحبه عمیق (Tiefeninterview) ابزار محوری گردآوری داده در پژوهش پدیدارشناختی است. هدف این رویکرد دسترسی به «تجربه زیسته» افراد و لایههای معنایی نهفته در آن است. در این نوع مصاحبه، تمرکز بر توصیف دقیق تجربه از منظر مشارکتکننده است، نه سنجش نگرش یا گردآوری پاسخهای کوتاه و استاندارد.
در مطالعات پدیدارشناسی، یک جلسه مصاحبه معمولا کافی نیست. اغلب لازم است دو یا حتی چند نشست با هر مشارکتکننده برگزار شود: جلسه نخست برای روایت آزاد تجربه و جلسههای بعدی برای تعمیق، روشنسازی ابهامها و بازگشت به نکات کلیدی. این فرایند به پژوهشگر امکان میدهد برداشتهای اولیه خود را بازبینی کرده و از سطح توصیف به عمق معنا حرکت کند.
برای اجرای دقیق، رعایت چند نکته ضروری است:
پرسشها باید باز، غیرهدایتگر و معطوف به تجربه مشخص باشند:
مثلا «آن موقعیت را چگونه تجربه کردید؟» نه «آیا آن تجربه مثبت بود؟»
پژوهشگر باید مهارت گوشدادن فعال داشته باشد و از تفسیر زودهنگام یا قضاوت پرهیز کند.
فضای مصاحبه باید امن و مبتنی بر اعتماد باشد تا مشارکتکننده بتواند تجربه خود را با جزئیات بیان کند.
ثبت دقیق، پیادهسازی کامل و بازگشت مکرر به متن مصاحبه برای تحلیل ضروری است.
در پایان، مصاحبه عمیق در پدیدارشناسی صرفا ابزار جمعآوری داده نیست. بلکه بخشی از فرایند فهم است؛ جایی که معنا در گفتوگو شکل میگیرد و آشکار میشود.
روش تحلیل پدیدارشناسی
کلایزی و دیکلمن براساس دیدگاه هوسرل یک روش شامل هفت گام ارائه کردند. یکی از مرسومترین روشهای تحلیل دادههای کیفی در مطالعات پدیدارشناسی الگویی هفت مرحلهای است. این روش توسط موستاکاس توسعه پیدا کرد. در این بخش الگوی تحلیلی ارائه شده توسط کرسول تشریح شده است.
تحلیل دادههای پدیدارشناسی نیز از طریق تقلیل گزارههای معنیدار به درون تِمها و سپس نگارش توصیفاتی متنی و ساختاری صورت میپذیرد. بطور خلاصه در جدول زیر مواضع فلسفی و رکان تحقیق پدیدارشناسی ترسیم شده است.

مراحل روش پدیدارشناسی (کرسول، ۲۰۰۷)
برپایه دادههای حاصل از سوالات تحقیق که درقالب مصاحبه مطرح شده است، به شناسایی گزارههای مهم، جملات و عبارات مبین چگونگی شکلگیری تجربه خبرگان در خصوص پدیده مورد مطالعه، پرداخته میشود. سپس گزارههای دارای ارزش برابر مشخص میشود و تِمهای اصلی شناسایی میشود. به این فرایند افقیسازی گویند. در نهایت با ادغام و یکپارچه نمودن تصیفلا متنی و ساختاری، پژوهشگر به نگارش توصیفی جامع از پدیده میپردازد.
افقیسازی در پدیدارشناسی
افقیسازی (Horizonalization) یعنی پژوهشگر در آغاز تحلیل، با همه گزارههای معنادار مشارکتکنندگان برخوردی برابر داشته باشد. در این مرحله هیچ جملهای پیشاپیش کماهمیت فرض نمیشود و هر عبارت مرتبط با پرسش پژوهش باید کدگذاری گردد، حتی اگر در نگاه نخست با سایر بخشها متفاوت به نظر برسد.
پس از شناسایی گزارههای معنادار، موارد مشابه و هممعنا با یکدیگر ادغام و گزارههای تکراری حذف میشوند. سپس پژوهشگر به دو سطح گسترش میپردازد: توصیف اینکه «چه چیزی تجربه شده است» و تحلیل ساختاری اینکه «چگونه و در چه زمینهای تجربه شده است».
در نهایت، با یکپارچهسازی این مضامین میتوان به جوهره مشترک تجربه زیسته دست یافت. افقیسازی نقطه آغاز تحلیل پدیدارشناسانه است و همزمان با اپوخه، به صورت فرایندی تکراری و بازنگرانه اجرا میشود.
روایی و پایایی پژوهش پدیدارشناسی
در پدیدارشناسی، روایی و پایایی به معنای رایج در سنجش ابزارهای کمّی به کار نمیروند، بلکه بیشتر به اعتبار فرایند تحلیل تجربه زیسته مربوط هستند. باید میان اعتبار مصاحبه به عنوان ابزار گردآوری داده و اعتبار تفسیر پدیدارشناسانه تمایز قائل شد.
از آنجا که این روش در پارادایم تفسیری قرار میگیرد، مناسبتر است برای داوری کیفیت آن از معیارهای اعتمادپذیری پیشنهادی گوبا و لینکلن استفاده شود. برخی پژوهشگران برای افزایش اطمینان از کدگذاری، شاخصهای کمی مانند ضریب هولستی یا کاپای کوهن را نیز به کار میگیرند. هرچند این رویکرد بیشتر با سنت اثباتگرایی همخوان است.
از منظر روششناختی، دقت در پیادهسازی مصاحبهها، شفافیت مراحل تحلیل، بازتابندگی پژوهشگر و امکان بازگشت از مضامین به دادههای خام از مهمترین ملاکهای کیفیت هستند. همچنین تسلط پژوهشگر بر مبانی فلسفی پدیدارشناسی و انسجام در اجرای گامهای تحلیل، نقش تعیینکنندهای در اعتبار نتایج دارد. در نهایت، کیفیت مطالعه پدیدارشناسی نه در تکرارپذیری عددی، بلکه در انسجام تفسیری و قابلیت داوری علمی آن نهفته است.
سخن پایانی
هدف پدیدار شناسی همواره این بوده است که یک دانش، رشته یا رهیافت توصیفی دقیق باشد. شعار پدیدار شناسی«به سوی ذات خود اشیا»، بیانگر عزم اعراض از نظریهها و مفاهیم فلسفی و روی آوردن به شهود و توصیف مستقیم پدیدارهاست؛ آن چنان که در تجربهی بیواسطه آشکار میشوند. این روش، در صدد توصیف دقیق مظاهر پدیداری در تجربهی انسانی است. ما در زندگى انسانى روزمره مان از نگرش طبیعى آغاز مى کنیم و روندى که در آن به سوى نگرش پدیدار شناختى حرکت مى کنیم فروکاستن پدیدار شناختى نام دارد: یا چرخش از نگرش طبیعى به بررسى دقیق و تأمل در باب قصدها و مصداق هاى آنها.
منبع: حبیبی، آرش؛ جلالنیا، راحله. (۱۴۰۱). کتاب پدیدارشناسی. تهران: ناروندانش.
سوالات متداول
پژوهشهای پدیدارشناسانه میتواند در دسته پژوهشهای بنیادی قرار گیرد. البته مرزبندی پژوهشها به این سادگی میسر نیست. گاهی یک پژوهش با رویکردی کاربردی به گسترش مرزهای دانش در یک زمینه ویژه صورت میگیرد. برخی این شیوه از پژوهش را با عنوان پژوهش کاربردی-توسعهای نام نهادهاند. از سوی دیگر آنچنانکه هوسرل میگوید پدیدارشناسی یک کلان روش و شیوه اصیل هر نوع پژوهشی در علوم اجتماعی و انسانی است..
پدیدارشناسی بر توصیف عمیق تجربه آگاهانه تمرکز دارد، در حالی که روشهایی مانند قومنگاری بر فرهنگ و تحلیل گفتمان بر زبان و قدرت تاکید دارند. در این رویکرد، مرکز ثقل تحلیل «تجربه زیسته» است. بنابراین پرسش پژوهش معمولا با «تجربه کردن چگونه است؟» آغاز میشود.
خاستگاه آن فلسفی است و با نام ادموند هوسرل شناخته میشود. اما در علوم اجتماعی و مدیریت، به عنوان یک راهبرد پژوهش کیفی نیز به کار میرود. بنابراین میتوان آن را دارای دو سطح فلسفی و روششناختی دانست.
پدیدارشناسی به مطالعه تجربه زیسته افراد از یک پدیده مشخص میپردازد. تمرکز آن بر معنایی است که افراد به تجربه خود نسبت میدهند، نه بر سنجش متغیرها. هدف، کشف جوهره مشترک یک تجربه انسانی است. اصلیترین منبع داده، مصاحبههای عمیق با افرادی است که تجربه مورد نظر را زیستهاند. گاهی از یادداشتهای شخصی یا اسناد مرتبط نیز استفاده میشود. دادهها باید غنی، توصیفی و مبتنی بر روایت تجربه باشند.
