تصمیمگیری سازمانی (Decision making) فرایندی نظاممند و یکپارچه برای شناسایی مسائل سازمانی و ارائه راهحلهای بالقوه و انتخاب بهترین راهحل میباشد. به عبارت دیگر تصمیمگیری، فرایند شناسایی و حل مسائل سازمان است. این مقوله یکی از مفاهیم زیربنایی در تئوریهای سازمان و مدیریت میباشد تا جاییکه هربرت سایمون مدیریت را هنر تصمیمگیری تعریف کرده است. نظر به اهمیت موضوع در این مقاله به تشریح تصمیمگیری سازمانی پرداخته شده است.
مبانی نظری تصمیمگیری سازمانی
تصمیمگیری سازمانی یکی از بنیادیترین مباحث مدیریت و تئوری سازمان است که به فرایند انتخاب بهترین راهحل از میان گزینههای مختلف اشاره دارد. ریشه مطالعات علمی تصمیمگیری به نظریههای مدیریت کلاسیک و اقتصاد بازمیگردد که در آنها انسان موجودی عقلایی و تصمیمگیرنده منطقی فرض میشد.
بعدها هربرت سایمون با ارائه نظریه عقلانیت محدود (Bounded Rationality) نشان داد تصمیمگیرندگان همواره با محدودیت اطلاعات، زمان و توان شناختی مواجهاند و به جای تصمیم کاملاً بهینه، اغلب به تصمیم رضایتبخش دست مییابند. این دیدگاه تحول مهمی در نظریه تصمیمگیری ایجاد کرد و زمینه شکلگیری رویکردهای رفتاری در مدیریت را فراهم ساخت.
در دهههای بعد، پژوهشگران به نقش عوامل روانشناختی، فرهنگی، سیاسی و محیطی در تصمیمگیری سازمانی توجه بیشتری نشان دادند. نظریهپردازانی مانند جیمز مارچ و چستر بارنارد تصمیمگیری را فرایندی اجتماعی و سازمانی دانستند که تحت تاثیر تعاملات انسانی، قدرت، اطلاعات و ساختار سازمان قرار دارد. امروزه نیز با گسترش تحول دیجیتال، تحلیل داده و هوش مصنوعی، تصمیمگیری سازمانی به سمت مدلهای هوشمند، دادهمحور و مشارکتی حرکت کرده است.
تصمیماتی را که مدیران به صورت فردی میگیرند میتوان به دو طریق توجیه کرد.
- روش بخردانه (Rational approach)
- روش عقلائی محدود (Bounded rationality)
هر یک از این رویکردهای تصمیمگیری در ادامه تشریح خواهند شد.
تصمیمگیری عقلایی در سازمان
بهطور کلاسیک فرایندی عقلایی برای تصمیمگیری سازمان در نظر گرفته میشود. براساس این الگو مدیران ابتدا مسائل اساسی را شناسایی میکنند. سپس راهکارهایی برای حل این مسائل در نظر میگیرند. در نهایت نیز بهترین راهکار را انتخاب میکنند. البته این دیدگاه سنتی به چالش کشیده شده است. سازمانها ترکیبی از تصمیمهای عقلایی و یا شهودی را اتخاذ میکنند.
مدل تصمیمگیری عقلایی هریسون
ای. فرانک هریسون در سال ۱۹۹۵ مدل تصمیمگیری عقلایی را بهعنوان یک فرایند منطقی و مرحلهای معرفی کرد. در این رویکرد، تصمیمگیرنده ابتدا مسئله را تعریف میکند، سپس شاخصهای ارزیابی و ضرایب اهمیت آنها را مشخص میسازد و در ادامه راهحلهای مختلف را شناسایی و ارزیابی میکند.
تعریف مسئله← شناسایی شاخصها ←تعریف ضرائب شاخصها ← شناسایی راهحلها ← ارزیابی انتخاب بهترین راه
در نهایت، بهترین گزینه بر اساس معیارهای از پیش تعیینشده انتخاب میشود. این مدل بر عقلانیت، تحلیل نظاممند و استفاده از اطلاعات معتبر تاکید دارد و یکی از شناختهشدهترین الگوهای تصمیمگیری در مدیریت محسوب میشود.
مدل تصمیمگیری عقلایی ارنست آرکر
ارنست آرکر در سال ۱۹۸۰ مدل تصمیمگیری عقلایی را با تاکید بیشتر بر محیط و مرحله اجرا توسعه داد. در این مدل، فرایند تصمیمگیری با بررسی محیط آغاز میشود تا شرایط، فرصتها و محدودیتهای بیرونی شناسایی گردد.
بررسی محیط ← تعریف مسئله← شناسایی شاخصها ←تعریف ضرائب شاخصها ← شناسایی راهحلها ← ارزیابی انتخاب بهترین راه← اجرا
پس از آن، مراحل تعریف مسئله، تعیین شاخصها، وزندهی معیارها، شناسایی راهحلها و ارزیابی گزینهها انجام میشود و در پایان، تصمیم منتخب وارد مرحله اجرا میگردد. این مدل نسبت به الگوی هریسون رویکردی کاربردیتر دارد و بر پیوند میان تحلیل محیطی و اجرای تصمیم تاکید میکند.
رویکرد عقلانیت محدود
هربرت سایمون با طرح نظریه عقلانیت محدود، دیدگاه کلاسیک تصمیمگیری عقلایی را مورد نقد قرار داد. سایمون معتقد بود تصمیمگیرندگان به دلیل محدودیت اطلاعات، زمان، توان شناختی و تعارض در اهداف، قادر به انتخاب کاملاً بهینه نیستند و معمولاً به تصمیمی رضایتبخش دست مییابند.
وی میان عدم اطمینان (Uncertainty) و ابهام (Ambiguity) تفاوت قائل شد و بیان کرد افزایش اطلاعات میتواند عدم اطمینان را کاهش دهد، اما ممکن است ابهام را افزایش دهد؛ زیرا اطلاعات جدید زمینه تفسیرها و اختلافنظرهای بیشتری را فراهم میکند. از اینرو، تصمیمگیری سازمانی همواره تحت تاثیر ادراکات، اختلاف دیدگاهها و محدودیتهای محیطی قرار دارد.
در یک سازمان، تنها یک مدیر نیست که تصمیم میگیرد. در سازمانها علاوه بر مدیران متعدد، در شناخت مسئله و راهحلهای آن تعدادی از بخشها و ادارات، نظرات متفاوت و حتی سازمانهای دیگر دخالت دارند. ساختار داخلی سازمان و درجه ثبات محیط خارجی سازمان نیز بر تصمیمگیری سازمانی موثرند. تصمیمات از نظر پیچیدگی به تصمیمات برنامهریزی شده و برنامهریزی نشده تقسیم میشوند. برای نمونه بسیاری مسائل استراتژیک جدید و ناآشنا هستند و بنابراین راهحل و شیوه مشخصی ندارند.
طبقهبندی پارسونز و الگوی تامپسون
جیمز تامپسون براساس نظریه سیستم اجتماعی پارسونز سه سطح برای تصمیمگیری در سازمان شناسایی کرده است.
- سطح فنی: متخصصان و کارکنان فنی که در آن نهادهها را به کالا با خدمات تبدیل میکنند.
- سطح مدیریت: ارتباط بین مدیران، سطح فنی و مشتریان را برقرار میکند.
- سطح نهادی: ارتباط سازمان با محیط فراگیر بیرون، جامعه، فرهنگ و سیاست.
متناسب با این سطوح سازمان نوع سیستم مطلوب عبارتند از:
- سطح فنی: سیستم عقلائی
- سطح مدیریت: سیستم اجتماعی
- سطح نهادی: سیستم باز

طبقهبندی سطوح سازمان پارسونز
زمانی که نظریه پردازان سازمان از تصمیمگیری سازمانی سخن میگویند به انواع فرایندهای تصمیمگیری اشاره دارند که در همه سطوح و تمامی واحدها اتخاذ میشود. مدیریت عالی با تصمیمهای نهادی سر و کار دارد یعنی تدوین استراتژی و برقراری روابط بین سازمان و محیط. تصمیمهای مدیریت میانی بیشتر پیرامون بحث ساختاری و تفکیک و یکپارچگی ساختار داخلی است. مدیریت سطوح پائینتر نیز با فعالیتهای روزانه و تصمیمگیری در مورد این فعالیتها سر وکار دارد.
الگوهای تصمیمگیری سازمانی
تامپسون در کتاب سازمانها در عمل براساس عدم توافق بر سر اهداف و مسائلی که باید حل شود (ابهام) و عدم توافق بر سر راهحلها و شیوه حل مسائل یک ماتریس ۲×۲ را ارائه کرده است. این ماتریس چهار موقعیت تصمیمگیری متفاوت را نشان میدهد که هر کدام نوعی فرایند تصمیمگیری متفاوت را طلب میکنند.

ماتریس تصمیمگیری حل مسئله (تامپسون)
فرآیند تصمیمگیری عقلائی
زمانی که نسبت به اهداف یا مسئله و چگونگی حل آن توافق وجود دارد از مدل عقلائی استفاده میشود. تحلیل سیستمها، رویههای آماری مانند برنامهریزی خطی و نمودارهای پرت از این دسته هستند. روش علم مدیریت که دفت در طرح کرده است نیز براساس فرایند تصمیمگیری منطقی است.
فرآیند تصمیمگیری آزمون و خطا
زمانی که نسبت به مسئله یا هدف توافق وجود دارد اما نسبت به راهحلها وحدت نظر وجود ندارد. در اینجا عدم اطمینان بسیار مهم است اما ابهام و تفسیر چندگانه از هدف چندان عنصر کلیدی نیست و فرایند تصمیمگیری حالت آزمون و خطا به خود میگیرد.
مدل ائتلافی
در اینجا بحث اصلی بر سر ائتلاف در مورد هدف است و ابهام نسبت به عدم اطمینان مسئله زاتر است. این وضعیت نتیجه طبیعی واقعیتهای سازمانی نظیر اهداف چندگانه و متعارض است که در مدل کارنگی به خوبی آمده است
مدل سطح زباله
زمانی که بر سر اهداف و راههای نیل به آن توافقی وجود ندارد، تصمیمگیرندگان هم با ابهام و هم با عدم اطمینان مواجه هستند. در این وضعیت محیط و فناوری به خوبی درک نشده است و استفاده از نام سطل زباله Garbage can اشاره به تصادفی بودن تصمیمات دارد.
سخن پایانی
تصمیمگیری سازمانی یکی از مهمترین فرایندهای مدیریتی است که کیفیت آن میتواند بر عملکرد، بقا و مزیت رقابتی سازمان اثر مستقیم داشته باشد. سازمانها در محیطهای پیچیده و متغیر امروزی ناگزیرند تصمیمهایی سریع، دقیق و مبتنی بر اطلاعات اتخاذ کنند. از اینرو، شناخت مدلها، رویکردها و عوامل موثر بر تصمیمگیری اهمیت بسیاری در مدیریت سازمانها دارد. بهرهگیری از دانش، تحلیل داده، مشارکت کارکنان و فناوریهای هوشمند میتواند کیفیت تصمیمگیری را بهبود بخشد و زمینه سازگاری بهتر سازمان با محیط را فراهم سازد.